تبليغاتX
مروارید های فروزان - کاری کلماتور
مباحث و مسایل روز، ماجرا های واقعی و مسایل اجتماعی دیگر

 

عصای پیر ، بر پیرمرد تیکه زده بود و پیر مرد اورا به دنبال خود می کشید.

سنگ آسیاب دلتنگ بود و الاغ او را به گردش برد .

آسب رام بود و نجیب ، تا  زمانی که چشم هایش بسته بود.

شب از تاریکی می ترسید و دامان صبح پناه برد .

عنکبوت اندوه گین ، در گوشه اتاق نشسته و تار می زد .

کودکی به زمین خورد و اورا بجرم زمین خواری دستگیر کردند.

خورشید به وقت رفتن خون می گریست .

در حالی که تابستان  در تب می سوخت،  پاییز رنگش پریده بود  و زمستان  موهایش ار پیری سپید شد، اما بهار همچنان عشق جوانی در سر داشت .

فرصت تا خواست چمدانش را ببندد از دست رفت.

سیم تلگراف پارشد و حرفها بروی زمین ریخت.

مرد حوصله اش داشت از سر می رفت زیرش را خاموش کرد .

 از مجله موفقیت .نوشته :مرادی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 4:26  توسط بازیچه زمان | 
داغ کن - کلوب دات کام